Wednesday, January 06, 2010

 شهر در امن و امان است

از نیمه‌شب که گذشت دیگر دنبال مغازه‌ی باز نگردید. جز چند تا تاکسی‌تلفنی یا داروخانه‌ی شبانه‌روزی، جای دیگری باز نیست. سیگارتان اگر تمام شده است، جایی نیست که به شما سیگار بفروشد. از پشت پنجره‌ی تاکسی‌تلفنی که نگاه کنید، می‌بینید که یک نفر پای تلفن خوابش برده است. داروخانه باز است اما کرکره‌اش باید پایین باشد. دستور است. باید زنگ بزنید، یک بار، دو بار، سه بار، تا فروشنده بیدار شود و با چشم‌های پف‌کرده قرصی را که می‌خواهید از توی دریچه‌ی کوچکی دست‌تان بدهد و حواسش نباشد که باقی پول‌تان را دویست تومانی نو ندهد به جای پنج‌هزار تومانی. از ماشین‌ها هنوز چند تایی هستند توی خیابان، تک‌وتوک. هر سه دقیقه یک ماشین پلیس می‌بینید که چراغ‌قرمزها را رد می‌کند و به شما که می‌رسد یکی سرش را از پنجره بیرون می‌آورد تا شما را چک کند. اگر سرتان پایین باشد کاری ندارد به شما. بی‌ام‌دبلیو و ماشین‌های مدل بالای دیگر هم می‌بینید که دارند از مهمانی برمی‌گردند یا فقط چرخ می‌زنند و راننده‌های‌شان یا پسرهای نیمه‌مست هستند که دارند با موبایل حرف می‌زنند یا دخترهایی که روسری‌شان افتاده است روی شانه‌های‌شان و آن‌ها هم انگار مست باشند و آن‌ها هم همه‌ی چراغ‌قرمزها را رد می‌کنند. ماشین‌های پلیس توی نخ همین‌ها هستند شاید. سر پیچیدن به پای این‌ها با هم رقابت دارند، گشت‌های کلانتری سر خیابان با گشت‌های کلانتری آخر خیابان. کدام‌شان بیشتر می‌توانند با این‌ها کورس بگذارند؟ این‌ها اما این‌کاره‌اند، گیر نمی‌افتند. رشوه دادن را بلدند، پیچیدن توی فرعی و فرار کردن را بلند. پس نگران‌شان نباشید. دیگر، کارگرهای ساختمانی هم بیدارند. رفتگرها هم بیدارند. از کنارشان که رد می‌شوید به شما نگاه نمی‌کنند. سراغ جایی را بگیرید از آن‌ها که بشود از آن‌جا سیگار خرید، آدرس دکه‌ی سر چهارراه را می‌دهند که آن هم بسته است. بامرام‌های‌شان پاکت سیگار خودشان را در می‌آورند و به شما تعارف می‌کنند. به رفتگرها خسته نباشید بگویید، خسته‌تر از آن‌ها توی عمرتان ندیده‌اید.

Sunday, January 03, 2010

 باور کردنش سخت است

امروز ناگهان فهمیدم که من ساعت مچی ندارم. حیرت‌انگیز است این‌که چه‌طور در همه‌ی این مدت شما را ناامید کرده‌ام، همین‌طور که در خیابانی مرا دیده‌اید که از دور می‌آیم و با خودتان فکر کرده‌اید که حتما باید ساعت مچی داشته باشم، و وقتی از من ساعت را پرسیده‌اید من به ساعت موبایل نگاه کرده‌ام و جواب‌تان را داده‌ام و ناامیدتان کرده‌ام. به همین زودی و در همان اولین سوالی که از من پرسیده‌اید فهمیده‌اید که درباره‌ی من اشتباه کرده‌اید. این روزها آدم‌های زیادی نیستند که ساعت مچی می‌بندند، و شما وقتی مرا از دور دیده‌اید با خودتان فکر کرده‌اید که انگار من شبیه آدم‌های زیادی نباشم، اما اشتباه کرده بودید، من مثل یک آدم معمولی از روی ساعت موبایل جواب‌تان را داده‌ام، چون ماجرا فقط این نیست که من مثل یک آدم معمولی هستم، بلکه ماجرا این است که تماما یک آدم معمولی هستم. و شما سر تکان داده‌اید و رفته‌اید. دل‌تان گرفته است و رفته‌اید. گفته‌اید «حیف، این هم ساعت مچی نداشت، چقدر شبیه بود به آن تصویر ذهنی، اما ساعت مچی نداشت» و رفته‌اید. رفته‌اید دوباره خواب مرا دیده‌اید که از من ساعت می‌پرسید و من دست چپم را بالا می‌آورم و به مچ‌ام نگاه می‌کنم و ساعت را به شما می‌گویم و لبخند می‌زنم و می‌روم و شما می‌ایستید ادامه‌ی رفتنم را تماشا می‌کنید تا صبح، تا خود صبح که من در انتهای خیابان ناپدید شوم و شما از خواب بیدار شوید. بعد دل‌تان بگیرد از نبودنم. در تمام طول روز دل‌تان گرفته باشد، که چرا رفتم، چرا نیستم، چرا فقط خیالی هستم. اگر ساعت مچی داشتم حالا شما من را در بیداری هم پیدا کرده بودید، حالا دیگر می‌توانستید همان‌جا درست بعد از این‌که من ساعت را از روی ساعت مچی‌ام به شما گفته‌ام، مرا به یک قهوه دعوت کنید. هیچ معمول نیست چنین دعوتی بعد از پرسیدن ساعت از یک غریبه، اما من دعوت شما را قبول می‌کردم. و حتما همان نزدیکی‌ها یک کافه پیدا می‌شد، من همه‌ی کافه‌های این شهر را بلدم. و می‌دانم که همه‌ی آن نوشته‌های «سیگار کشیدن ممنوع» را از ترس «اماکن» چسبانده‌اند به دیوارهای‌شان. وگرنه این‌جا همه چیز آزاد است، سیگار کشیدن آزاد است، ساعت پرسیدن آزاد است، ساعت مچی داشتن آزاد است، خواب دیدن آزاد است، تنها این من هستم که ساعت مچی ندارم، و متاسفم، باور کردنش سخت است، من هیچ‌وقت ساعت مچی نداشته‌ام.

Friday, January 01, 2010

 بالاخره چی می‌شه؟

مثل زنی پنجاه و چند ساله بود. چرا باید توصیفش کنم که مثلا روسری‌اش چه رنگی بود و چه‌طور شبیه همه‌ی زن‌های پنجاه‌وچند ساله گره‌اش زده بود. شما همه‌تان این را می‌دانید. نشسته بود صندلی جلو، من پشت سر راننده. پرسیدم: «امروز وسط شهر شلوغ نشده بود؟» راننده هنوز جواب نداده بود که ایران‌خانم شانه‌هاش را کج کرد و چشم‌هاش را سمت من کرد و با همه‌ی آن نگرانی که خودتان می‌دانید چقدر بود، پرسید: «یعنی بالاخره چی می‌شه؟». من همان جوابی را دادم که همیشه به این سوال می‌دهم. همان یک‌جمله‌ای را گفتم که شما همه‌تان می‌دانید. با همان خونسردی که خودتان می‌دانید، همان خونسردی که شما دوستش دارید، اما ایران‌خانم دوستش نداشت: «نمی‌دونم جنگ رو یادت می‌آد یا نه.» صورتش رو به من بود اما راننده سوالش را به خودش گرفت: «اوه، آره بابا...». حرف راننده را نگذاشت که تمام شود. چه کار به راننده داشت، من بودم که از وسط شهر می‌پرسیدم اما خونسرد بودم. گفت: «من هشت سال جنگ سه تا بچه رو توی همین تهران تنهایی بزرگ کردم. هیچ‌جا نرفتم. همه از تهران رفتند اما من نرفتم. موندم. روزی که خبر آتش‌بس رو اعلام کردند، من لال شدم. نمی‌دونم چرا. از ساعت ده صبح لال شدم. من رو بردند پیش دکتر سامی، وزیر بهداری دولت بازرگان. دکتر سامی گفت اگر این قرص‌هایی رو که برات می‌نویسم هر روز می‌خوری و فقط هم همین‌ها رو می‌خوری و گوش به حرف هیچ‌کدوم از این خاله‌خان‌باجی‌ها هم نمی‌دی که چی بخوری و چی نخوری، من ده ماهه خوبت می‌کنم. خیلی مریضی‌ها هستند که من نمی‌تونم خوب‌شون کنم، اما درد تو رو می‌دونم چیه، تو رو خوب می‌کنم... نمی‌دونم دکتر سامی رو می‌شناسی یا نه»، گفتم: «بله. خبر هم دارید که با چه وضعی دکتر سامی رو کشتند؟» و البته، به جای کشتن، یک فعل دو کلمه‌ای دیگر را به‌کار بردم که شما خودتان می‌دانید، خودتان می‌دانید که دکتر سامی چطور کشته شد. آدم‌های توی تاکسی اما نمی‌دانستند، به جز ایران‌خانم: «آره، من خوابش رو دیده بودم. من هر وقت یه آشنایی می‌خواد بمیره خوابش رو می‌بینم. خواب می‌بینم خونه‌اش شلوغ شده. قبل مرگ دکتر سامی هم دیده بودم که توی حیاط خونه‌اش سینی‌های قیمه‌پلو گذاشته بودند. همین‌جور، این‌جا، اون‌جا. آخرهای درمان من بود که دکتر سامی رو کشتند. خانومش من رو معرفی کرد به یه دکتر دیگه، تا این‌که خوب شدم.» سکوت کرد. چند ثانیه فقط نگاه کرد. می‌خواستم بگویم مادر من هم هم‌سن شماست و ما را توی جنگ بزرگ کرد. می‌خواستم از مانتوی سیاه مادرم بگویم و روسری سیاه مادرم که به یادم آمده بود و زیر گلو گره‌اش می‌زد و صورت لاغرش را لاغرتر نشان می‌داد. اما نگفتم. ایران خانم گفت: «این چند روزه حس می‌کنم که دوباره دارم لال می‌شم. یعنی همین روزهاست که دوباره لال بشم. نمی‌دونم چرا. نمی‌دونم. یعنی بالاخره چی می‌شه؟». موقع پیاده شدن گفتم: «مواظب خودتون باشید خانوم»، ایران‌خانم جواب داد: «ما چرا، شما جَوون‌ها، شما جوون‌ها باید مواظب باشید»، و شما خودتان می‌دانید که چرا دوست داشتم «ایران‌خانم» صدایش کنم، با این‌که نامش را نمی‌دانستم، زیر باران پنج‌شنبه‌ی بعد از غروب، همین‌طورها که سیگاری آتش زده بودم و هنوز به او فکر می‌کردم.