به: آخرین چشمهای تهران
نامش را بگو. هر نامی. یک نام بگو. به نامش بگو که بازمیگردد. از آنجا که مدام میرود، بازمیگردد. بازمیگردد از آنجا که فقط میرود، فقط میرود. بگو که یک روز بازمیگردد. بازمیگردد و میایستد روبهروی تو و روبهروی همهی ما و لبخند میزند و آخرین ترانهای را که در رفتنهایش سروده است میخواند روبهروی چشمهای ما، که سکوت کردهایم به احترامش، به احترام بازگشتش، به احترام تمام، که مثل ماه تمام شده است و دیگر نمیرود، و دیگر حالا همهی شهر ترانهاش را از بر شدهاند، آخرین ترانهاش را، و با او زمزمه میکنیم همانطور که کلمه به کلمه آن را ادا میکند، و بین کلمهها مکث میکند تا ما زودتر از او آن کلمه را بگوییم، آن کلمهی بعدی را، آن کلمهی بعدی را که خودت بگو کدام کلمه است، کدام کلمه است که بلافاصله بعد از این میخواهد بگوید، بلافاصله بعد از این «بگوید»، خودت بگو، بعدترین کلمهی آن ترانه را که شاد نیست و هست، که آرام نیست و هست، که آخرین زمزمههای قبل از خوابیدن عاشق است در گوش معشوقی که به خواب میرود، دارد به خواب میرود، دارد میرود، به خواب، یا شاید به خواب رفته است، رفته است، چشمهایش رفته است، شنواییاش رفته است، حس روی دستهایش رفته است، و شاعرش دارد آخرین کلمههای آخرین ترانهاش را برای او زمزمه میکند، درست یک کلمه مانده به کلمهی بعدی، به کلمهی بعدتر، کلمهی بعدتر را تو بگو.
هجدهم بهمن هشتادوهشت
هجدهم بهمن هشتادوهشت

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)
