Monday, February 08, 2010

 به: آخرین چشم‌های تهران

نامش را بگو. هر نامی. یک نام بگو. به نامش بگو که بازمی‌گردد. از آن‌جا که مدام می‌رود، بازمی‌گردد. بازمی‌گردد از آن‌جا که فقط می‌رود، فقط می‌رود. بگو که یک روز بازمی‌گردد. بازمی‌گردد و می‌ایستد روبه‌روی تو و روبه‌روی همه‌ی ما و لبخند می‌زند و آخرین ترانه‌ای را که در رفتن‌هایش سروده است می‌خواند روبه‌روی چشم‌های ما، که سکوت کرده‌ایم به احترامش، به احترام بازگشتش، به احترام تمام، که مثل ماه تمام شده است و دیگر نمی‌رود، و دیگر حالا همه‌ی شهر ترانه‌اش را از بر شده‌اند، آخرین ترانه‌اش را، و با او زمزمه می‌کنیم همان‌طور که کلمه به کلمه آن را ادا می‌کند، و بین کلمه‌ها مکث می‌کند تا ما زودتر از او آن کلمه را بگوییم، آن کلمه‌ی بعدی را، آن کلمه‌ی بعدی را که خودت بگو کدام کلمه است، کدام کلمه است که بلافاصله بعد از این می‌خواهد بگوید، بلافاصله بعد از این «بگوید»، خودت بگو، بعدترین کلمه‌ی آن ترانه را که شاد نیست و هست، که آرام نیست و هست، که آخرین زمزمه‌های قبل از خوابیدن عاشق است در گوش معشوقی که به خواب می‌رود، دارد به خواب می‌رود، دارد می‌رود، به خواب، یا شاید به خواب رفته است، رفته است، چشم‌هایش رفته است، شنوایی‌اش رفته است، حس روی دست‌هایش رفته است، و شاعرش دارد آخرین کلمه‌های آخرین ترانه‌اش را برای او زمزمه می‌کند، درست یک کلمه مانده به کلمه‌ی بعدی، به کلمه‌ی بعدتر، کلمه‌ی بعدتر را تو بگو.
هجدهم بهمن هشتادوهشت

Friday, February 05, 2010

 حتا اگر فقط

توی سی دقیقه می‌بازید. سی دقیقه که تو حالت خوب نیست و او حالش خوب است و دلش خواسته است برای تو تعریف کند که چرا خوب است اما تو حواست نیست، حواست به خودت نیست، به او که دوستش داری نیست، به دوستی‌تان نیست و پس‌اش می‌زنی، می‌زنی زیر همه چیز توی بی‌حواسی و تمام می‌شود، با همه‌ی زیبایی و سادگی و پاکی‌اش، با همه‌ی بی‌حاشیه بودنش، با همه‌ی آن همه که همدیگر را می‌فهمیدید، با همه‌ی آن همه خاطره‌ی خوب، این‌ها همه تمام می‌شوند، توی سی دقیقه، سی دقیقه‌ی بازنده، سی دقیقه که همه چیز را می‌بازید و برگشتن دیگر سخت می‌شود، سخت، اگر نگویم غیرممکن، اگر نگویم که خاطره‌ی آن سی دقیقه تا همیشه ته ذهنش می‌ماند، و ته ذهنش می‌ماند که این آدمی که من دلم خواسته بود برای او تعریف کنم که چرا خوب بودم آن شب، سرخوشی‌ام را ناخوش کرد با بی‌حواسی‌اش و هیچ حواسش نبود، هیچ دلش با من نبود، با حرف من نبود، حتا اگر فقط سی دقیقه، حتا اگر همان فردا صبح حواسش سر جایش آمده بود و عذرخواهی کرده بود، اما عذرخواهی چه دردی را دوا خواهد کرد وقتی آن سی دقیقه برای همیشه اتفاق افتاده است، سرانجام اتفاق افتاده است، سرانجام فروریخته‌اید و همه چیز تمام شده است توی سی دقیقه‌ی بازنده.