Friday, July 16, 2010

 حال‌ها

من باید مراقب تو باشم،
مراقب باشم باد که می‌آید آشفته نشوم،
فریاد نکشم از آشفتگی،
من که همه‌ی عمر فریاد کشیده‌ام،
در خودم،
در نگاهم،
در آن کلمه‌های شرم‌زده که نگفته‌ام.

من باید مراقب تو باشم،
تو که خوشبختی من هستی و
دیگر فریاد نمی‌کشم،
تو که خوشبختی من هستی و
به تو نگاه می‌کنم،
به چشم‌های تو
که غمگین
که تنها
خداوندی می‌کنند بر ضربان من،
نبض من،
جان من!
بر هر نفسی که برمی‌آید و
بند می‌آید و
چقدر می‌توانی زیباتر باشی
هر روز، هر روز.

اقبال من بمان،
من که اقبالم بلند نبود،
من که اقبالم بلند شده است،
نه در یک شب خوابیدن و بیدار شدن و پیدا کردنت،
که من سال‌ها بود گم‌ات کرده بودم،
و تو هم بگو که گم کرده بودی مرا،
که پیدا کرده‌ای مرا،
با همین چشم‌ها بگو،
همین‌طور غمگین و تنها،
همین‌طور که نفس‌گیری،
که جانم را می‌گیری
وقتی نگاهم می‌کنی و
جانم!
نه،
زنده می‌شوم،
می‌خندانمت،
با همین حال خوب که
حال من خوب شده است حالا،
همین حالا،
در همین حال‌ها که هستم و
دیگر تنها نیستی،
در همین حال‌ها که هستم و
دیگر بخند،
دیگر بمان برای من،
دیگر فریاد نمی‌کشم،
من باید مراقب تو باشم.

۲۵ تیر ۸۹

Tuesday, July 06, 2010

 گمشده در سینتکس

سه سال بود که در زبان گم شده بودم. همه‌اش از وسواس بود و از وقتی شروع شده بود که تصمیم گرفته بودم انگلیسی را‌ آن‌قدر خوب یاد بگیرم که وقتی دارم یک متن انگلیسی می‌خوانم همان‌قدر خوب آن متن را بفهمم که یک نفر که زبان مادری‌اش انگلیسی است آن متن را می‌فهمد. یاد گرفتن زبان را از یاد گرفتن گرامر شروع کردم و همه می‌گفتند جای اشتباهی است برای شروع کردن. می‌گفتند زبان را باید همان‌طور یاد گرفت که انگار کودکی هستی که تازه دارد زبان باز می‌کند. راست می‌گفتند و راه درست هم همان بود که آن‌ها می‌گفتند، اما دیگر دیر شده بود. وسواس به سراغم آمده بود. وقتی یک جمله را می‌خواندم، حتا اگر معنی‌اش را کاملا می‌فهمیدم باز دنبال این بودم که تجزیه‌اش کنم و دوباره از نو ترکیبش را بسازم. پس مجبور بودم نقش تک‌تک کلمه‌ها را پیدا کنم، رابطه‌ی هر کلمه را با کل جمله و با کلمه‌های دیگر پیدا کنم. همان‌چیزی که انگلیسی‌زبان‌ها به آن می‌گویند «سینتکس» و ما ترجمه‌اش کرده‌ایم «جمله‌شناسی». همان روزهای اول که تازه این وسواس به سراغم آمده بود، یک استاد و معلم باسابقه‌ی زبان به من گفت که اگر بخواهم همین‌طور پیش بروم به‌زودی از انگلیسی متنفر خواهم شد. یکی دو ماه کلاس زبان رفتم و بعد کلاس‌رفتن را رها کردم چون کندتر از آن چیزی پیش می‌رفت که وسواسم را بتواند آرام کند. نشستم به خواندن کتاب‌های گرامر. اول کتاب‌هایی که برای زبان‌آموزها نوشته شده بودند را خواندم و یک سال نگذشت که دیدم این کتاب‌ها هم کافی نیستند چون سبک و نگاه‌شان با نگاه وسواس‌زده‌ی من هم‌زاویه نمی‌شد. رفتم سراغ کتاب‌هایی که گرامر انگلیسی را به صورت تئوریک تحلیل می‌کردند، و مقاله‌های دانشگاهی، و حتا چند تا پایان‌نامه پیدا کردم که دانشجوهای دکترای زبان انگلیسی درباره‌ی گرامر انگلیسی یا یکی از زیرشاخه‌های آن نوشته بودند. به زبان انگلیسی درباره‌ی زبان انگلیسی می‌خواندم، ساعت‌ها در روز، تقریبا در هر فرصت آزادی که پیدا می‌کردم. خواندن یک قسمت ماجرا بود و فکر کردن به آن‌چه که خوانده‌ام و تحلیل کردنش یک قسمت دیگر، و این قسمت دیگر حتا طاقت‌فرساتر بود. شروع کردم به نوشتن آن‌چه که داشتم می‌فهمیدم. به زبان انگلیسی درباره‌ی فهمیدن زبان انگلیسی برای خودم می‌نوشتم. کم‌کم دیدم که وسواسم دارد تعمیم پیدا می‌کند به زبان مادری‌ام. دیدم که حالا حتا وقتی دارم فارسی می‌خوانم هم باز بعد از خواندن هر جمله وسواس دارم که آن جمله را تجزیه کنم و از نو دوباره ترکیب کنم. خواندن دستورزبان فارسی به برنامه‌ام اضافه شد. از کتاب ادبیات چهارم دبیرستان نظام‌قدیم شروع کردم که هفتاد هشتاد صفحه‌ی آخرش دوره‌ی فشرده‌ی کل دستور زبان فارسی بود. کافی نبود. بازی جدیدی شروع شده بود از خواندن و فکر کردن به زبان. باز شروع کردم به نوشتن آن‌چه از دستورزبان فارسی داشتم می‌فهمیدم. منابع آکادمیک زیادی درباره‌ی دستورزبان فارسی پیدا نمی‌شد. فکر کنید درباره‌ی زبانی که هنوز بهترین لغت‌نامه‌اش لغت‌نامه‌ی دهخدا است که ده‌ها سال پیش نوشته شده است چند تا کار آکادمیک در حوزه‌ی دستور زبان می‌تواند انجام شده باشد. حداقل انگلیسی‌ها هوای زبان‌شان را بیشتر داشته‌اند، اما فارسی آن‌قدر رهاشده است برای خودش که با خودم فکر می‌کردم این فارسی چطور زنده مانده است بی‌این‌که هیچ آدم و محفل دانشگاهی‌ای حواسش به کشف‌کردن‌اش بوده باشد. همین‌طور برای خودش بوده است و مثل یک بچه‌ی ولگرد بزرگ شده است و سرکش شده است و حالا مگر به این راحتی‌ها قاعده‌مند می‌شود. اصلا چرا باید قاعده‌مند بشود؟ وسواس. جوابش وسواس بود. وسواسم مرا پیش می‌برد. شانس آورده بودم که کشف ریزه‌کاری‌های دستور زبان فارسی و گرامر انگلیسی، موازی با هم داشتند در ذهنم پیش می‌رفتند. از قاعده‌های انگلیسی کمک می‌گرفتم برای پیدا کردن قاعده‌های مشابه در فارسی. و حتا کار به کشف‌الشهود رسیده بود. هر چه را کشف می‌کردم می‌نوشتم تا فردا فراموشش نکنم و دوباره وسواسم لااقل درباره‌ی همان چیز از نو سر باز نکند. پیش می‌رفتم. دیوانه کننده بود اما چاره‌ای نبود.

حالا سه سال گذشته است از اولین روزهای گم شدنم، اما چند روزی هست که خیال برم داشته که پیدا شده‌ام، یا لااقل دارم پیدا می‌شوم. نزدیکم، و انگار وسواسم دارد تمام می‌شود، انگار چیزی نمانده است به لذت خواندن یک متن بدون وسواس. می‌دانید؟ آن استاد زبان اشتباه کرده بود، من از زبان متنفر نشدم، حالا دیگر می‌توانم بگویم که عاشقش شده‌ام.